تبليغاتX
مرا بیدار کن ازین کابوس بیداری
درخت امیدمان از شبنمی بر روی گُل انتظار سیراب شدن دارد
کجایی ای که دلم بی تو در تب و تاب است

چه بس خیال پریشان به چشم بی خواب است

ز چشم خویش گرفتم قیاس کار جهان    

که نقش مردم حق بین همیشه بر آب است

زمانه کیفر بیداد سخت خواهد داد

سزای رستم بد روز مرگ سهراب است    (ه.ا.سایه)

آره حتی اگر که رستم باشی اما روز ، روز تو نباشه بچه ات به دست خودت کشته میشه. تو این دنیا واقعآ به قیاس که نگاه میکنی شانس، درصد بالایی از زندگی ما رو تشکیل میدهد. وقتی نشاندنت سر یک بازی شطرنجی که یه قلعه و دوتا سرباز بیشتر نداری روبروی کسی که وزیر و قلعه و فیل و ...داره اگر بهترین شطرنج باز باشی می بازی. منظورم اینه که اگر با استعداد باشی اما در یک خانواده فقیر به دنیا بیای(مخصوصآ در دنیای امروزی)هیچ کارش نمی تونی بکنی. و این بزرگ ترین ظلم و بی عدالتی است که استعدادهایی به تباهی میرود فقط به خاطر اشتباه دیگران. واقعا بزرگترین بی عدالتی است.

باید استاد و فرود آمد بر آستان دری که کوبه ندارد   

چرا که اگر به گاه آمده باشی دربان به انتظار توست

وگر بی گاه به در کوفتنت پاسخی نمی آید! (ا.بامداد)

نمی خواستم از درد و رنج بگم. میخواستم به بااستعدادهایی که والدین آنها با فداکاری سعی می کنند استعدادهایشان حرام نشود بگویم قدر آنها را بدانید. اگر با یک شانس بد در خانه همسایه به دنیا می آمدید می خواستید چکار بکنید.

جام می و خون دل هر یک به کسی دادند

در دایره قسمت اوضاع چنین باشد

در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود

کان شاهد بازاری و آن پرده نشین باشد! (حافظ ناشنیده پند)

+ نوشته شده در  بیست و دوم تیر 1387ساعت 4:28  توسط kiandar | 

این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی   وین دفتر بی معنی قرق می ناب اولـی

چون عمر تبه کردم ؛ چندان که نظر کردم    در کنج خراباتـــــی افتاده خراب اولی

 

چون مصلحت اندیشی دور است زدرویشی      هم سینه پر آتش به؛هم دیده پر اب اولی

تا بی سرو پا باشد اوضاع فلک زین دست        در سر هوس ساقی؛در دست شراب اولی

از همچو تو دلداری دل بر نکنم ؛ اری             گر تاب کشم؛ باری زان زلف بتاب اولی

من حال دل زاهد با خلق نخواهم گفت           وین قصه اگر گویم با چنگ ورباب اولی

 

چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون شو

مستی و هوس ناکی در عهد شباب اولی

 

این هم پرتره ای از حافظ شیرازی، البته درعهد پیری؛زمانی که مستی و هوسناکی رو پشت سر گذاشته شده واقعآ زمان پیری هر کس ثمره تجربه زندگی هر فردی است و میتونه باعث بروز هنرهای جاودانه از انسانهای بزرگ باشد.به امید انکه مصلحت اندیشی رو دور بندازید و از همچون ان دلدار دل بر نکنید.این غزل با تمام زیبایی که داره اما نکته مهم اینکه چون اوضاع فلک همیشه از ان دست است که حافظ میگه پس بایستی طوریعمل کنی که زیاد اوضاع زمانه روی تو تاثیرنذاره.### مداد کنته / 50 در 35سانت/زمستان  1385

 

 

+ نوشته شده در  سی ام مرداد 1386ساعت 1:20  توسط kiandar | 

حرفهایی از شیطان

 

او(خدا) خلق کرد و چه کار بیهوده!

او همراه خلق تو ؛ غریزه را به وجود آورد

 

و ذاتی که در تیررس تو نیست

و تو را منع کرد از چیزی که خود داده بود

 

و باز چه بیهوده

بچش اما نخور ؛ انگشت بزن اما لمس نکن

 

نظر بنداز اما خیره نشو

بکن اما نکن

 

من اما از ازل حامیت بودم

احساست را محترم بر می شمردم

 

تا لعنت شدم

او خلق کرد و چه کار بیهوده!

 

حتی اختیار را به تو داد

و همه چیز را از سر خود وا نهاد

 

و اندک خطا؛ تو هستی و دوزخ و آتش!

حال انکه بهشتیان چیزی جز انچه او میخواست نیستند

 

من اما حامیه حتی دوزخیانم و مثل مادر با انها همدردی میکنم

خلق او بیهوده بود

 

او همیشه ازین سخن در عذاب است

هنگامی که من به ذات طرفدار غریزه توام

 

سرایم دوزخ است ؛ تو بگو من ستمکارم یا که او؟

و از ان زمان که اختیارت را خلق کرد

کار من شروع شد

 

کاری که بایستی انجام می شد و گر خلاف او به تو تعظیم میکردم....

حرف من از خوبی و بدی نیست حتی

 

ما ؛ من و تو مجبوریم

در بند فیلم نامه ایی که پایانی از ازل داشته

گر پایانی نداشت نادان از کار جهان می مانست.

 

البته این حرفهای شیطان یا همان ابلیسه.ببنید چی میگه راست میگه ،دروغ میگه.مواظب باشید.اینو حذف نمیکنم مطمئن باشید.

+ نوشته شده در  بیست و ششم مرداد 1386ساعت 4:44  توسط kiandar | 

نمی دانی که من در هر ستاره

که مه را تا سحر یار و ندیم است

و یا در چهرهء سرخ شقایق

که خود بازیچهء دست نسیم است

نشانی از تو می بینم ، سراغی از تو می گیرم

نمی دانی که من در قطرهء اشک

که روزی مظهر خشم تو بوده

و یا در شط خونین افقها

که روزی منظر چشم تو بوده

نشانی از تو می بینم ، سراغی از تو می گیرم

در ایام بهاران ، در آب چشمه ساران

در آن شبنم ، در آن گل ،در عشق پاک بلبل

در اندوه غریبان ، در آه بی نسیبان

در آن گم گشتگیها ، در این سرگشتگیها

نشانی از تو می بینم ، سراغی از تو می گیرم

و اینک در رواق کهکشانها ، در آوار حزین کاروانها

در آن رنگین کمان پیر و خسته ، در آن اشکی که بر مژگان نشسته

در آن جامی که خالی مانده از می ، در آوایی که بر می خیزد از نی

نشانی از تو می بینم ، سراغی از تو می گیرم

 نشانی از تو می بینم ، سراغی از تو می گیرم

 

تقدیم به دوستان عزیز.یک غیبت طولانی ، اما با یک شعر خوب.امشب داره بارون میاد داره آخرین بارونای خودشو میزنه و بایستی دوباره چند ماه به انتظار نشست.امیدوارم که دوستان خوب همیشه عاشق بمونن و همیشه عشق باعث پیشرفت انها گردد.و همیشه نشانی از او را ببینن و سراغی از اون بگیرن

با هر چیز پاک و صادق هر چیزی که بتونه به یادش افتاد.با اون چیزهایی که در بالا بهش اشاره شد.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 2:23  توسط kiandar | 
زندگی جاریست

آری ، به هر حال زندگی جاریست

در همین آدمها که میبینی، همینان که در گوشه و کنار، در کوی و برزن

اینان که تعصبشان به اندازهء سخاوتشان

و خشمشان در نهایت کمتر از مهربانیشان نیست!

در همین آدمها ، آری زندگی به هر حال جاریست!

تقدیم به دوستان.انعطاف پذیری در نحوه زندگی ایرانیان ، یا حداقل شیرازیان ، و یا حداقلتر هم محلیها و همسن سالانم بسی جای تعریف دارد.اونا به هر نحو و صورتی که شده دارن زندگی میکنن.میگه هی! داری عقب میمونیا.(کی داره میگه؟ یکی ازون ته مه ها دیگه) منم که میشناسید میگم که همین عقب موندنها شده شیوهء زندگی ما!

ای صبا!

گردی از رهگذر دوست، به کوری رقیب ..... بهر آسایش این دیدهء خون بار بیار!

+ نوشته شده در  سی ام مهر 1385ساعت 23:41  توسط kiandar | 

من و انکار شراب؟ این چه حکایت باشد! .........غالبآ این قدرم عقل و کفایت باشد!

زاهد ار راه به رندی نبرد معذور است .............. عشق، کاریست که موقوف هدایت باشد

من که شبها ره تقوا زده ام با دف و چنگ......... این زمان سر به ره آرم؟ چه حکایت باشد؟!

بندهء پیر مغانم که ز جهلم برهاند ................... پیر ما هر چه کند عین ولایت باشد!

زاهد و عُجب و نماز و ، من و مستی و نیاز ............ تا خدا را ز میان با که عنایت باشد!

تا به غایت ره میخانه نمی دانستم ...................... ور نه ، مستوری مستان به چه غایت باشد؟

دوش از این غصه نخفتم که فقیهی می گفت ...... حافظ ار باده خورد جای شکایت باشد!

تقدیم به دوستان.امروز روز بزرگداشت ((حافظ نا شنیده پند)) است.دوست داشتم که غزلو واستون معنی کنم.البته بعضی از ابیاتش.شما برداشت آزاد حساب کنید.

۱.من شراب رو انکار کنم؟! این دگه چه صیغه ایست،بابا دیگه اینقدر دیگه عقل و هوش واسم مونده دیگه!

۲.اینا که رو منبر نشستن و جا خشک کردنو کم نمیارن اگه که ندونن دارم چیکار میکنم هیچ گناهی ندارن اخه عشق با ماست و داره ما رو هدایت میکنه،بدبختا بایدم نفهمن ما کجاییمو چه میکنیم!

۴.من که شبها با ساز و نواز به تقوا رسیدم حالا بیام با وردهای شما زاهدایی که بالا توضیح دادم به پارسایی برسم یا خدا! این دیگه چه صیغه ایست؟!

۵.بابا شما به راهتون برید و ما هم به راه خودمون.خدا آخرش خوش میدونه که کی داره درست میره!

۷. این بیت هم یه ایهام داره که زاهدا رو بیش از پیش می پیچونه. معلوم نیست حافظ داره میگه که ما شراب که نمی خوریم و اگه زاهدا میگن که میخوریم حالمون و گرفتن . و معلومم نیست شایدم داره میگه که اگر نمیفهمن که روی چه حسابی شراب میخوریم باز جای غصه داره.

این یه برداشت آزاد از این غزل بود. ما که میدونیم حافظ از شراب ازلی میگوید و زاهدا هم ...

+ نوشته شده در  بیستم مهر 1385ساعت 14:20  توسط kiandar | 
شیروانی خانه ها امشب آوازی خوش سر می دهند

قطره های باران تکراری اما زیبا می نوازند

سعی شان پنداری امیدست که به دلها می دهند

دلهایی که خرابهء انتظارش دیریست فروریخته

اما طبل این نوازنده ها، این رعد، حکایتی دگر در اعماق خویش دارد

گویی رسوایی آواز امشب را در بر دارد

آتش ظلم فراگیرست/ می بینیم  می بینیم / جرآت گفتن اما نداریم

طبل آسمان سیاه امشب محکمتر می کوبد/ باران بیشتر می بارد

صدای باران زیبا پشت باد گم می شود/ باران دگر نغمه سر نمی دهد/ گریه میکند

این آتش جانسوز دلها / این انتظارها/ باران یاری ندارد که خاموشش کند

****

می رسد آیا روزی،لحظه ای حتی، این قطره ها سیل گردد؟

حاکم مستبد ظلم دلها را بخود آورد؟

آه باران/ چه بی دریغ تمام هستی ات با ایثاری دو چندان را

مصرف این دلهای ستم دیده میکنی

و ما انتظارهایمان و امیدهایمان را که در کوچه ای بی انتها گم کرده ایم/به تو دل بسته ایم

****

 

هر چند که میدانیم از تو هم دگر بر نمی آید براورد امید

در عصری نیستیم که قطره قطره جمع گردد و دریا شود

قطره هایی آتش است و قطره ای آب

چگونه خاموش می شود این آتش نایاب

پس از مرگ تنها عادلی در این دنیای دون

عدالتت را ما که باور کردیم

بــــــارون! (

ک . م )

تقدیم به دوستان. امیدوارم که با سال تحصیلی یه جوری کنار اومده باشین.یادم میاد موقه ای که این مطلب رو مینوشتم در زمستان ۸۲، بارانی همچون دم اسب می بارید و صدای بارون روی شیروانی  خونه مون اواز میخوند.و من هرچه می دیدم و می شنیدم ،مینوشتم! الانم واقعآ دلم کپک زده از آنکه سطری بنویسم از دلتنگی دل....دلتنگی بارون....نمیدونم نمیدونم چرا با قلم قهرم.میدونید خدا نکنه که کمی آگاهی بیشتر ، کمی اطلاعات و علم بیشتر نذاره که هرچی توی دلته رو بیرون بریزی، هر جایی که دلت می خواست رو مانع بشه که بری!! امیدوارم با خوندن این مطلب یاد بارون و اوضاع زمانه بیفتید ، خوب نیست یکم بیرون خودمونم یه نگاهی و نظری بندازیم؟ چرا خوبه!

+ نوشته شده در  دوازدهم مهر 1385ساعت 0:18  توسط kiandar | 
این نقاشی یه روز سرد پاییزی شروع به کشیدنش کردم اما الان ۴سال از اون روزا میگذره و هنوز کاملش نکردم از این نظر بین نقاشیهام چهرهء منحصر به فردی پیدا کرده و همیشه ازم شاکیه.دلیلش هم بماند که چرا.این تصویری خیالی از یک غروبه،یک غروب پائیزی ،غروبی که لیلی نتونست در آخر مجنون یا شیرین نتونست چهره فرهاد رو روبروش در کوه مقابل ببینه.گفتم پاییز و باز تمام دلهره های همیشگیم رخ نشان دادند.

 در شمعدانیهای من شمع نیست

آنها تار عنکبوت بر تن کرده اند

آخرین شمع سالهاست که در آنها خاموش گشته

آری از آن زمان که نبوده ام حتی

اما انتظارم پیوسته در طول تاریخشان موج میزند شاید

نه! در این شمعدانیها هیچگاه شمع نیست

و من انتظار پوسیده ام را هنوز بر تن دارم

چونان شمعدانیها در بر تار عنکبوت!

 

تقدیم به دوستان.دیگه نقاشیام و سیاه مشقام دارن به تهش میرسن.امیدوارم پاییزی بارونی همراه عشق پاییزی داشته باشید.

 

 

+ نوشته شده در  سی و یکم شهریور 1385ساعت 2:58  توسط kiandar | 
چرا؟

این پرسشی بود در مرز حیوان

که از آن سر برآورد انسان

" آدم" گفت : از این میوه منع شدم،

چرا؟

این پرسشی بود در مرز تفکر

رهایی از حیوان و رسیدن به انسان

این پرسشی بود که انسان کمر خم کرد زیر آن

چرا هستم؟

و

در مجمر تنهایی من میرقصد هنوز صدای پای رفتن تو!

چرا؟

یه بار یکی از پسرهای همسایمون با قرص خود کشی کرده بود و بالاخره دکتر اونو نجات داد،این دوست ما از بس خوشکل بود بهش میگفتن کورش کروکدیل،اقا دکتر مهربون بالای تخت او با نوازش از کروکدیل ما پرسید عزیزم چــــرا میخواستی خود کشی کنی؟ آقا کورش کروکدیل ما هم با صدای کلفت خودش در جواب آقا دکتر مهربون گفت:

چراشو برو از چراغعلی بپرس!

 

+ نوشته شده در  بیست و دوم شهریور 1385ساعت 3:47  توسط kiandar | 

در پرت ترین جای زمین

در نزدیک ترین شهر غم

در خانهء یأس ، کنار شومینهء انتظار

خاکسترهای بیقراری را بی هیچ دلیل جا به جا می کنم

¤¤¤¤¤¤¤

در آنجا که بـــاید باشی!

در رواق وادی عشق و صفا

در سرای محبت ، نزدیک آلاچیق امید

که چشم اندازی مهربان و بی گناه

به مرغ عشق های دوستی داری

¤¤¤¤¤¤¤

تــــــو کجا و مـــــن کجا !

¤¤¤¤¤¤¤

تقدیم به دوستان.بعضی موقه ها که حالاهم واسه ما شده اغلب انسان دو سر باخت میشه!اوووووووه اینقدر پوسیده و فاسد شدی که اگر کسی خواست بیاد کمکی،راه حلی،تکونی بهت بده،بوی گندت خفش میکنه.اما به هر حال راه افتادیمو خود و سرنوشت و گذشته رو هلنگ هلنگ داریم میکشیم،میبینی که.به قول اخوان طمع شعله هم نمی بندیم!خردک شررم هم بخوره توی سرمون که هشتا شرر از بقلمون بزنه بیرون.و به قول شاملو که سوالش بی جواب موند(کسی را اعتراضی هست؟)من جواب میدم نه هیچ اعتراضی هم نیست.فاصلهء ما تا تو، تا عشق رو اون بالا نوشتیم.داریم توی تئوریک تو و عشق دست و پا میزنیم.(چندان که گفتیم غم با طبیبان ــ درمان نکردند مسکین غریبان)ما هنـــــــــــــــــــــــوز نشناختیمتو بی مهابا هر چی می خوایم داریم میگیم تو هم بخند شاید هم توی دلت بگی قرطی تازه داری یه کارایی میکنی!اما هنوز زخم ندونم کاریات التیام پیدا نکرده که بخوای ..... بریدیمو دوختیمو بازم لنگ لنگان داریم میائیم.این ضرب المثل هم واسه اینکه دل رفقا زیاد از این فراق نگیره.مخصوصآ تو!

به شتر میگن چرا گردنت کجه؟ میگه که بابا کجام راسته!

اگه خواستین نظری بدین، اول برگردین یه دور دیگه بخونین. اگه میشه که میدونم نمیشه.

+ نوشته شده در  دوازدهم شهریور 1385ساعت 0:56  توسط kiandar | 

در این دشت

در میان این همه درخت

هیزم شکن به آن سرو سترگ و

پیر می برد یورش

با تمام قدرت!

از او کنده ای بیش نمی سازد

بی خبر از آنکه ریشه سرو پیر

فردا دوباره آن سرو رعنا می شود

فردائی که هیزم شکن

نمی تواند تبرش را بردارد حتی!

 

گلهای پژمرده/مدادکنته/۵۰X۳۵/ ۱۳۸۴

+ نوشته شده در  بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 0:46  توسط kiandar | 
من با تمام گذشته ام و حتی آینده ام زیستم

نه نمی شود ، نمی توان آن روز ها را از یاد برد

روز هایی که بزرگ شدم ، روز هایی که از درد بزرگ شدم!

سا عاتی که دست شب را در دست روز می گذاشتم

روزهایی که همه لرزش دلم از همین آینده بود

و من چه خوب میدیدم این روزهایم را

و تو می خواهی از یاد ببرم گذشته ام را

و تو می خواهی فراموش کنم دردهایم را

اما این گلشن خاطره ها

دیگر هیچ ربطی به خزان مستبد دستهای تو ندارد!

تقدیم به دوستان عزیز. باور بفرمایید بی هیچ قصد و غرض اینو نوشتم.اما واقعآ هر کاری که با انسان می شد کردند اما نتوانستن کاری کنن که خاطره هاشو از یاد ببره.اون شالوده اصلئی که در آخر منجر به انسان شدن میگردد و تو هیچ چیز نیستی جز خاطره ها . به راستی بگرد ببین می تونی چیزی غیر ازین باشی! شما هم دیگه عادت کردید به نگرفتن ازین کلمات.

+ نوشته شده در  شانزدهم مرداد 1385ساعت 3:3  توسط kiandar | 

آه قایقی سویم فرست

نه، خسته شدم دگر در این جزیرهء سرگردانی

بس است دگر، دیدم هر چه را که باید!

شنیدم هر چه را که شاید!

خسته ام، خسته ای فرسوده

قایقم کو؟ شهر من کو؟

بگو این آخر کار من نیست،بگو

من و این فاصله ها

من و این خاطره ها

من و این لبخند های عبث

من و این گلایه ها

بگو این آخر کار من نیست،بگو

( ک . م )

تقدیم به دوستان.چیزی واسهء توضیح هم نداره.
+ نوشته شده در  هفتم مرداد 1385ساعت 1:48  توسط kiandar | 
میوه بر شاخه شدم

سنگ پاره در کفِ کودک

طلسم معجزتی

مگر پناه دهد از گزند خویشتنم

چنین که دستِ تطاول به خود گشاده

منم!

................(احمد شاملو)

تو این قطعه شاملو میگوید که به هر دری زدم که از جنگ با خود فرار کنم ،از میوه بر درخت تا سنگ شدن حتی ،شاید این قطعه شروع همان(بی آنکه جز با خویشتن به جنگ بر خواسته باشم)باشد. و مگر یک طلسم معجزتی بتواند او را پناهگاه باشد.بی شک این معجزه عشق می باشد.جنگ با خویشتن شاملو یا هر انسان آگاه ،همان آگاهیهایی است که از پیرامون خود کسب میکند،مسائلی که پوچی،رذلی،بی عدالتی و ... در آنها موج میزند.و این با سراسر عاشق بودن او منافات دارد. او عاشق است ، می تواند "از دستهای گرم معشوق خویش سخنها گوید"غم نان اگر بگذاردش.به همین دلیل همیشه شاید دست تطاول به خود گشاده است.و همیشه مأوائی جز عشق پناهگاهش نبوده است هر چند رنگهای آبی و سرخ عشق پیدا نبوده است.شاملو رو بایست با دقت تر خوند،نه ..... منو امشبو بی خوابیو شاملوو یه مشت حرفای که بدرد کمتر کسی میخورو کمتر کسی میخونه.

+ نوشته شده در  بیست و ششم تیر 1385ساعت 3:54  توسط kiandar | 
هیچ اتفاقی نیفتاد

در جریان گذر سالها

نه! ، هیچ اتفاقی نیفتاد

تو متولد شدی!

بسان آن قطره ز ابری به دریایی

که هیچ اتفاقی نیفتاد

نه کسی خرسند بود ، نه کسی زیاد شد

 نه طالع شومی ، نه آیه یآسی ، نه بی قراری ، نه شادی ، نه! نه! نه!

به این دیار دعوت نشده بودی، ای میهمان ناخوانده!

نه ککی کسی را گزید ، و نه حتی آبی در دلی تکان خورد

تو متولد شدی بدین سبب شاید

که بپرسی چرا ، که بدانی چرا

محال ترین چراها در تو نقش بندد و

بی اعتنا

از کنارت رد شوند و نه حتی پاسخی و نه حتی نگاهی

آری تو تنهایی. ( ک.م)

تقدیم به دوستان عزیز.دیر به دیر میام اما یه چیز نو واستون میارم.شاید بگید هیچکس با هیچکس تنها نیست.اما بعضی معتقدند که تنها به دنیا می آییم،تنها می زییم ، تنها می میریم.چنانچه که در قرآن نیز نوشته شده که هرکس تنها بازخواست میشود.منظور من از تنهایی این نیست که کسی دور و برت نباشه. نه اون تنهایی که در ذهن تو نقش می بنددو تو را فرسنگها به اندازه ی کاملآ متفاوت بودنت با دیگران ،دور میکند.یه مثال ساده هرکس هرچقدر هراندازه هرچی تو گوشت بخونه، دست آخر این تویی که فکر میکنی و این تویی که انتخاب میکنی و انجام میدی.صرف نظر از اینکه تو در گذشته اعتقاداتی رو اندوختی و حالا عمل میکنی،کمی بیاندیش که تو چقدر تنهایی به چه اندازه؟

کی می خونه این همه رو.

+ نوشته شده در  بیست و یکم تیر 1385ساعت 15:55  توسط kiandar |